به نام خدا
درباره ی کارگردان:

فیلم pi اولین فیلم بلند کارگردان جوان ٬ دارن آرنوفسکی است. این فیلم که به هیچ وجه جنبه تجاری ندارد و بسیار پیچیده و فلسفی است تا کنون مورد نقد و بررسی بسیاری از منتقدین قرار گرفته است اما از آنجایی که دارای پیچیدگی های فلسفی٬عرفانی و سیاسی است هیچ گاه مورد پسند بیننده ی عام قرار نگرفته است. کارگردان جوان در اولین فیلم خود تاکید کرده است که دنبال اثبات راهی برای وجود خداوند است و در حقیقت دنبال بیان نظریات فلسفی خود از راه سینما است اما کارگردان هایی که فقط فیلمهای خاص میسازند هیچ گاه مورد توجه تهیه کنندگان و سرمایه گزاران قرار نمیگیرند و فکر میکنم برای همین است که این کارگردان در سال ۲۰۰۰ فیلم "مرثیه ای بر یک رویا" را میسازد که تبدیل به معروف ترین و بهترین فیلم این کارگردان میشود و اکثر سینما دوستان این کارگردان را با این فیلم میشناسند البته "دارن آرنوفسکی" برای جلب توجه و مطرح شدن هیچگاه سراغ سینمای پاپ کرنی نمیرود و فیلمی اجتماعی با زیرلایه های فلسفی میسازد که مخاطب عام را هم تا حد زیادی جذب کند. "دارن آرنوفسکی" بعد از ساختن فیلم "مرثیه ای بر یک رویا" دوباره به دنبال ساخت یک فیلم پیچیده و فلسفی می رود که البته بنده این فیلم را ندیده ام ولی می دانم که فیلم فلسفی و معمایی است و احتمالاً ادامه ی نظریات کارگردان است در قالب یک فیلم. "دارن آرنوفسکی" در سال ۲۰۰۸ فیلم "کشتی گیر" را میسازد که این فیلم هم خارج از مباحث فلسفی٬دینی است و به گونه ای سینمای عامه پسند و در عین حال بسیار خوش ساخت به شمار میرود و از این روند فیلمسازی میتوان دریافت که کارگردان یکی در میان یک فیلم فلسفی و معمایی که دارای سوالهای بسیاری درباره ی راز آفرینش است میسازد وبه احتمال زیاد فیلم بعدی "دارن آرنوفسکی" به نام "Black Swan " یک فیلم فلسفی خواهد بود برای مخاطبان خاص.
ثروت٬مذهب و علم:

در فیلم pi ٬ شخصیت اصلی فیلم به نام "ماکسی کوهن" که یک نابغه ی ریاضی است و در سن ۲۰ سالگی توانسته به درجه ی دکتری برسد٬ اصلاً به فکر پول و قدرت از راه علم نیست و فقط به فکر این است که از طریق ریاضیات بتواند به راز آفرینش و خداوند پی ببرد که در این میان دو گروه برای رسیدن به اهدافشان از مطالعات این نابغه سو استفاده میکنند. گروه اول عده ای از سرمایه داران هستند که فقط برای رسیدن به پول به کمک های "ماکسی کوهن" نیاز دارند و گروه دوم عده ای از روحانیون یهودی هستند که عقیده دارند از راه رمز گشایی در کتاب مقدسشان میتوانند کلید رسیدن به خداوند را که در سالهای حکومت رومیان بر یهودیان از دست داده بودند را پس بگیرند ٬ آنها به یک عدد ۲۱۶ رقمی احتیاج دارند تا بتوانند دوباره با خدا ارتباط بر قرار کنند و از این راه هر چه بیشتر به ظهور منجی عالم بشریت نزدیک تر شوند. در اینجا کارگردان که فیلم را سیاه و سفید و با نور پردازی های عجیبی گرفته ٬ نشان داده دنیای امروز ما بسیار تیره و تاریک است و دیگر از خوشبختی در میان انسانها خبری نیست و در قسمتی از فیلم هم این ناکامی انسانها و دنیا را به قطع ارتباط میان انسانها و خداوند میداند ٬ قطع ارتباطی که به خاطر نابود شدن یک عدد ۲۱۶ رقمی که در معابد یهودیان باستان وجود داشته ولی با آتش زدن معابد توسط رومیان آن کلید رمز هم از بین رفته است و برای همین چند هزار سال است که هیچ ارتباطی میان خداوند و انسان ها وجود ندارد! وبرای همین هم هست که در این مدت دنیا شاهد این همه خشونت ها و خیانتها بوده ٬ منجی بزرگ یهودیان که قدیمی ترین دین الهی است هنوز هم ظهور نکرده است. "آرنوفسکی" در این فیلم به طور غیر مستقیم به نظریه ی بسیاری از فیلسوفان تاریخ که عقیده داشتند خدا در یک زمانی زنده بوده و ما را آفریده ولی حالا دیگر مرده و ما به حال خود رها شده ایم را مطرح کرده! البته این طور که در فیلم مشاهده میشود کارگردان به طور مستقیم خداوند را فناپذیر نخوانده و فقط اعتقاد دارد که خداوند با بشریت قهر است ٬ قضیه ی آتش گرفتن کلید ارتباط انسان ها با خداوند هم یک بهانه است که در افسانه های یهودیان وجود دارد و این افسانه در اینجا تبدیل به یک واقعیت میشود تا مخاطب اوضاع سیاه و سفید و بی رنگ دنیا را احساس کند و قبول کند خداوند کاری به ما ندارد. البته دست دین هم از به دست آوردن کلید ارتباط با خدا کوتاه است و همین طور یک انسان دانشمند که تمام نظریاتش در مورد دنیا به شکل اعداد است! اگر روحانیون معبد میتوانستند راهی بیابند خودشان دست به کار میشدند تا ارتباط با خدا برقرار کنند و در وهله ی اول خودشان و سپس مردم جهان را از بی قانونی های جهان نجات دهند ولی چون خودشان کاری نمی توانند بکنند دست به دامن یک نابغه ریاضی میشوند که تا حدودی متوجه راز آفرینش جهان شده و چند قدمی تا رسیدن به خداوند فاصله دارد نابغه ای که در میابد تمام دنیا از یک حلقه و یک پیچه تشکیل میشود مثلا صدف حلزون ٬ دودی که در هوا وجود دارد و نظریه فیثاغورس در مورد جذر گرفتن از مستطیل بزرگ... به هر حال با کمک ریاضیات به عددی ۲۱۶ رقمی میرسد که این عدد برای سرمایه داران بورس بسیار مهم است زیرا به کمک آن میتوانند به قدرت و ثروت برسند و برای یهودیان مهم است زیرا میتوانند دوباره با خداوند ارتباط برقرار کنند و به قول خودشان زمان ظهور منجی را نزدیک تر گردانند و در اینجا یک نوع اغراق وجود دارد که یهودیان قصد نجات دنیا را دارند و این یک بزرگ نمایی برای دین یهود است! در هر حال دین در این فیلم هم خوب است و هم ناقص! خوب از این لحاظ که قصد نجات دنیا را دارد و ناقص از این لحاظ که خاخامها نمیتوانند رمز و کلید ارتباط با خداوند را بیابند! ولی مشکل باز هم به انسانها بر میگردد و نه دین. اینکه چرا کارگردان دین یهود را انتخاب کرده میتواند دلایل زیادی داشته باشد و مهمترین آن یهودی بودن خود کارگردان است و شاید هم به خاطر اینکه کهن ترین دین الهی که دارای کتاب آسمانی است بوده که این هم دلیل منطقی ای است ولی مهم این است که کارگردان چه خواسته و چه ناخواسته دین و مخصوصا دین یهود را یک ابزار برای رهایی از بی قانونی های دنیا نشان داده و یک انسان نابغه ٬که خودش میگوید علاقه ای به مسایل مذهبی ندارد و از راه علم دنبال خداوند است را ضعیف نشان میدهد! به طوری که این انسان دارای حمله های عصبی شدید میشود و دلیل آن میتواند کوچکی یک انسان در مقابل خداوند باشد ٬ انسانی که خارج از مسایل دینی به جست و جوی حقیقت میپردازد و حتی استادش به او تذکر هم میدهد که بیشتر ادامه ندهد اما او حرف استادش را گوش نمیکند و به دنبال حقیقت ٬ تحقیقات علمی خود را ادامه میدهد همچنین در قسمتهایی از فیلم میبینیم که "کوهن" در کابوس های خود یک مغز انسان را میبیند و وقتی که قصد لمس کردن آن را دارد به نابودی کشیده میشود و این می تواند یک هشدار به "ماکسی کوهن" باشد که در خواب به او الهام میشود اما هشدار دادن باید از طریق الهام در خواب و رویا باشد و این الهامات فقط و فقط در قدرت خداوند است که به او هشدار میدهد اما انیجا یک نظریه نقض میشود و آن هم این که خداوند با ما قهر کرده! زیرا "آرنوفسکی" در کلیت فیلم و با آن فضا سازی های عجیب و غریب قصد دارد به مخاطب نشان دهد که خداوند با آدمها قطع رابطه کرده و این موضوع را در صحبتهای خاخام کوهن کاملاً علنی میکند ولی در قسمتهایی از فیلم هشدار خود خداوند به "ماکسی کوهن" را از طریق خواب به او القا میکند و در اصل "آرنوفسکی" در این فیلم نظریاتی را مطرح و در همین فیلم آن نظریات را نقض میکند.
سوالی بی جواب در فیلم:

دنیایی که با خداوند قهر کرده و وقتی یک دانشمند از طریق علم به جست و جوی آن خدا میرود چرا دچار حمله های عصبی میشود؟ آیا در مقابل خدایی که با انسانها قهر کرده ٬ یک انسان که به دنبال حقیقت از راه علم میرود روانی میشود؟ یا اینکه چرا خداوندی که با انسانها قهر کرده از طریق رویا و گونه های مختلف دیگر "ماکسی کوهن" را در جریان راه اشتباهش میگذارد؟
موسیقی:
موسیقی در این فیلم نقش به سزایی دارد. "آرنوفسکی" در این فیلم و حتی در فیلمهای دیگرش از موسیقی "نیو ایج" که نوعی موسیقی مدرن به شمار می آید استفاده میکند و اگر به تیتراژ فیلم نگاهی بیندازیم میتوجه میشویم که موسیقی برای این کارگردان در فیلمهایش چه قدر مهم است زیرا اسم پنج آهنگساز که به سبک "نیو ایج" موسیقی میسازند به چشم میخورد:( Clint Mansell ، Horace Hinds ، Grant Marshall ، Mushroom Vowles ، Robert del Naja). موسیقی "نیو ایج" که بنیانگذاران آن "انیگما" و "ارا" هستند یک موسیقی فلسفی است و در اصل تفاوتهای زیادی با موسیقی راک و متال و یا پاپ دارد زیرا این نوع موسیقی مخصوص یکجا نیست و از سازهای مختلف محلی در سراسر جهان استفاده میشود و نکته ی جالب اینکه از آلات موسیقی مختلف مثل سه تار صداهای گوناگونی تولید میکنند که هرکسی قادر به تشخیص آن آلت موسیقی نیست.
کمی درباره ی موسیقی "نیو ایج":

موسیقی "نیو ایج" بر مبنای ۵ اصل قابل تعریف است:۱- موضوعاتي که الهام بخش اين موسيقي و سرچشمه خلاقيت موسيقي دانان نيو ايج هستند موضوعات گلوبال هستند مثلاً بيابان تم آلبوم جاده ابريشم اثر کيتاروKitaro موسيقي دان معروف ژاپني است، فضاي سبز تم آلبوم پائيز اثر جرج وينستونGeorge Winston پيانيست معروف شمال کاليفرنيا است. صلح تم اصلي آلبوم آندراس ولن ويدرAndreas Vollenweider هنرمند سوئيسي بود که اولين جايزه گرمي نيو ايج را گرفت. فضا تم اصلي آلبوم موسيقي ارامQuiet Music اثر استيو روچSteve Roach موسيقيدان آمريکائي اهل کاليفرنيا است. يا عشق تم اصلي اولين آلبوم آنيا هنرمند ايرلندي است. يعني بيابان، فضاي سبز، صلح، يا فضا، يا عشق، موضوعاتي هستند که تعلق به يک ملت خاص ندارند. اين گونه تم هاي گلوبال الهام بخش موسيقيدانان نيو ايج هستند. شايان توجه است که حتي يک مارش نظامي در ميان بيش از 4000 اثر اين موسيقي که من بر رسي کردم نيافته ام در صورتيکه در موسيقي کلاسيک که توجهش به فرهنگ دولت هاي ملي در حال رشد معطوف بود بسياري مارش هاي نظامي پرداخته شده است. خلاصه کنم، موسيقي نيو ايج نظير هنر رنسانس با وجود اينکه تم هاي مختلفي را در بر ميگيرد يک برداشت فلسفي عمومي-جهاني را در بطن خود دارد که وسيعتر از هومانيسم رنسانس بوده و بر نوعي هارموني انسان و طبيعت متکي است.
2- دومين ويژگي موسيقي نيو ايج اين امر است که از تجربه موسيقي همه جهان بهره ميجويد و فقط به سبک موسيقي غرب و يا شرق خود را محدود نميکند. از اين نظر برخي هنرمندان کلاسيک اوايل اين قرن نظير کلود دبيوسيClaude Debussy و اريک ساتيErik Satie را ميتوان پيش کسوتان موسيقي نيو ايج قلمداد کرد. بهترين نمونه اين آميزش سبک ها را در موسيقي نيو ايج ميتوان در کارهاي هنرمند الماني دويترDeuter مشاهده کرد. در واقع اين برداشت امتزاج در سبک هاي نقاط مختلف جهان باعث باز آفريني و يا ارتقاء بسياري از سبک هاي گذشته نيز شده است. مثلاً کارهاي بوراف را ميتوان جاز نيو ايج خواند و آثاري نظير "رايحه هاي يک رؤيا" اثر دانيل کوبيالکاDaniel Kobialka را ميتوان کلاسيک نيو ايج ناميد.
3- سومين ويژگي موسيقي نيو ايج اين است که موسيقي دانان اين هنر براي موسيقي خود هدف قائل هستند. اگر اکثر موسيقي دانان کلاسيک سعي ميکردند موسيقي خود را مستقل از هر خواست و هدفي نشان دهند برعکس موسيقي دانان نيو ايج تأکيد بر اعلام هدف خود دارند. البته اين امر به معني تحميل هدف خود به شنونده نيست و فقط صداقت موسيقي دان در بيان هدف خود است. براي موسيقي دانان کلاسيک ارتباط بين آنچه هنرمند احساس ميکرد و آنچه شنونده درک مينمود رابطه ضعيفي تصور ميشد. اما موسيقي دانان نيو ايج به هدف خود در موسيقي خود نظير فيلسوف و موسيقي دان روسي گورجيف مينگرند که موسيقي را وسيله اي براي نو سازي انسان قلمداد ميکرد. در اين رابطه يکي از اساسي ترين ايده آل ها و هدف هاي موسيقي دانان نيو ايج رابطه نويني بين انسان ها با يکديگر در هارموني بين انسان و طبيعت است که در آن دو طرف نظير دو رقصنده ماهر با يکديگر در هارموني عمل ميکنند بدون آنکه هيچ کدام کنترل کننده و يا کنترل شونده باشد. اين نوع رابطه متقابل سينکرونيتسيsynchronistic خوانده ميشود و موسيقي نيو ايج در پي دامن زدن به اينگونه روابط در ميان انسانها و نيز بين انسان و طبيعت است که گامي جلوتر از روایط متقابل و مساوي بين آحاد ملل، اقوام، و جنس ها تلقي ميشود.
4- چهارمين ويژگي موسيقي نيو ايج در استفاده غير سنتي از ادوات موسيقي است. مثلاً آندرياس ولنويدرAndreasVollenweider سوئيسي آنقدر در نواختن چنگ نوآوري ارائه کرده است که ديگر بسختي ميتوان ابزار موسيقي او را چنگ ناميد. يا اينکه دويترDeuter آلماني سه تار شرقي را آنقدر متفاوت مينوازد که گوئي ابزار ديگري است. پيانو جرج وينستون و گيتار مايکل هجزMichael Hedges هم با نوازش سنتي اين ادوات خيلي متفاوت است. نوآوري ها در عرصه موسيقي الکترونيک-کامپيوتري و ليزر نظير مايک ژاره در فرانسه و همچنين در سبک موسيقي فضائي نيو ايج که درباره آن بيشتر در پايان اين مقاله توضيح ميدهم، بسيار چشمگيرند.
5- آخرين ويژگي برجسته موسيقي نيو ايج در ارتباط عميق اين موسيقي با حالت و يا روحيه معين شنونده است که ميتوان از اين نظر هم موسيقي نيو ايج را به گروه هاي زير تقسيم کرد:
a.بعضي آثار بسيار شادي آفرين هستند نظير آلبومي بنام "اشعه خورشيد زير آب" اثر گروه تانجرين دريمTangerine Dream و يا اولين برنده جايزه گرامي در اين نوع موسيقي اثري بنام "نزول بر کره ماهDown to the Moon" اثر آندرياس ولن ويدرAndreas Vollenweider.
b.برخي آثار سرحال آورنده هستند نظير جاده ابريشم اثر کيتاروKitaro و يا "صبحانه عميقDeepBreakfast " اثر ري لينچ. صبحانه عميق ابعاد تصويري زيادي را در انديشه شنونده ميگسترد و موسيقي ايده آلي براي کارهاي خلاق نظير نقاشي است.
c.برخي قطعات تفکر بر انگيز هستند نظير آلبوم پائيز اثر جرج وينستون و يا "نور گذشته" اثر ويل آکرمنWill Ackerman. همچنين آثاري نظير "آرزوهاي دل" اثر کريس اسفريس که تداعي روحيات رمانتيک است.
d.برخي آثار آرامش بخشند نظير آلبوم "تصاوير" اثر آن لاکAnne Locke هنرمند انگکليسي و يا نوازش چنگ در قطعه "آرامش دريا" اثر جرجيت کلي که به احساس آرامش در انسان ميافزايد. قطعاتي نظير سري آلبوم هاي گلدن ويجGolden Voyage به نحو شايسته اي لايه هاي مختلفي از صداهاي طبيعت را بوسيله سينتسايزر با يکديگر آميخته و آرامش جنگل و دريا را در فضاي ذهني شنونده تداعي ميکند.
e. بالاخره اينکه برخي آثار براي تمرکز حواس و تأمل انديشنمندانهmeditation مناسب هستند نظير آلبوم "موسيقي براي ظنMusic for ZenMeditation" اثر توني اسکاتTony Scott.
پيشنوشت: حدود يك سال پيش، قلمي دربارهي اين فيلم فرسودم كه به علّت الكن بودنش، شايسته ديدم، مطلبي ديگر دربارهي اين فيلم بنويسم. مطلب پيشين را ميتوانيد اينجا بخوانيد.
كمدي تسلسل
نسل جديد سينماگران آمريكا، كارگردانان خوبي را به خود ديده است. فيلمسازان كمكار و گزيدهكاري كه مخاطبان، انتظار هر اثر بعدي آنها را ميكشند و «Darren Aronofsky» يكي از آن دست كارگردانان است. كسي كه پشت هر فيلماش يك نظريه انتظار كشف شدن را ميكشد و حتّي ضعيفترين اثر او، حرفي براي گفتن دارد. آرنوفسكي بعد از ساختن فيلم «Pi» به يكباره مطرح شد. در واقع پي سكوي پرشي براي آرنوفسكي بود و او از آن بهترين استفاده را برد. بعد از يك سال او با ساختن «Requiem For A Dream» بسيار بيشتر اوج گرفت و نزد مخاطبان عام و خاص مشهور و پذيرفته شد. سومين اثر مهم و ششمين فيلم آرنوفسكي «The Fountain» نام داشت كه به علّت پيچيدگي بيش از حد چندان مورد توجّه قرار نگرفت و آخرين اثر او «The Wrestler» است كه موفقيتهاي زيادي كسب كرد.
سرچشمه فيلمي است بسيار ممتنع، پيچيده و گاهي اوقات حتّي گيجكننده. فيلم به دور از قواعد رايج هاليوودي ساخته شده است و كمي نامتعارف به نظر ميرسد. عمدهي مشكل فيلم از نوع روايت و زمان روايت آن است. فيلم سه داستان را روايت ميكند. دكتر «Tom Creo» همسري به نام «Izzi» دارد. ايزي مبتلا به سرطان است و يك تومور خطرناك در سر او وجود دارد. دكتر كرو، در حال تحقيق بر روي سرطان يك ميمون است تا با مداواي او، راه نجات همسرش را بيابد. ايزي، داستاني دربارهي اسپانيا و ملكهي آن نوشته است. در داستان ايزي، كشيشي تهديد كنندهي سلطنت ملكه است و ملكه، سلحشوري را به نام «Tomas» به جنگلهاي «اسپانياي جديد» ميفرستد تا با يافتن «درخت زندگي» امپراطوري را نجات دهد. امّا ايزي فصل پاياني كتاب را نانوشته باقي گزاشته است و نوشتن آن را به تام سپرده. تام فصل آخر را به مردي اختصاص ميدهد كه داخل حبابي شيشهاي زندگي ميكند و به نوعي به تام و هم به توماسِ اسپانيايي مربوط ميشود. تمام اين داستان غامض ظرف مدّت 90 دقيقه روايت ميشود كه اثر را پيچيدهتر ميكند. با تمام اين اوصاف، سرچشمه حرفهاي زيادي براي گفتن دارد. سخناني كه تا حد بسيار زيادي انتزاعياند.
از كتبي كه ميتوان سرچشمه را به نوعي به آنها وابسته دانست، نقش «كمدي الهي» اثر «دانته آلگيري» از باقي آثار پر رنگتر است. اوّلين بيت كمدي الهي مضموني اينچنين دارد:«در نيمه راه زندگاني ما، خويشتن را در جنگلي تاريك يافتم، زيرا راه راست را گم كرده بودم.» در دومين سكانس فيلم، ما توماس سلحشور را ميبينيم كه در جنگلي تاريك قرار دارد. او به همراه دو سرباز در حال نزديك شدن به معبدي هستند كه ناگهان توماس، مردي را بر روي پلّههاي معبد ميبيند. او به سربازان ميگويد:«به پيش» امّا سربازان كه از ماياهاي نيزهبهدست ميترسند عقبنشيني ميكنند و اين عقبنشيني نشانهي بيعقلي آنهاست كه به مرگشان منجر ميشود. اگر سرچشمه را وابسته به كمدي الهي بدانيم، مرد روي پلّهها به نوعي «ويرژيل» است. هنگامي كه سربازان كشته ميشوند، توماس جلو ميرود و طي نبردي از ماياها شكست ميخورد، امّا آنها او را نميكشند، بلكه از ميان خود عبور ميدهند تا به پلّكان معبد برسد. اين عبور از بين دشمنان هم يادآور بخشي از كمدي الهي است. در سرود بيست و هفتم از برزخ، دانته براي رسيدن به بهشت زميني، مجبور ميشود از ميان آتش عذاب گناهكاران رد شود. ضمناً، شكل ساختمان معبد ماياها، تا حدّ بسيار زيادي به جزيرهي برزخ دانته شبيه است. در جايي از فيلم هم كشيش يادآور ميشود كه ملكه به دنبال بهشت زميني است. در كمدي الهي، بالاترين نقطهي جزيرهي برزخ، بهشت زميني است. حال با قرار دادن اين سه تكّه در كنار هم، ميتوان پي برد كه معبد ماياها تقريباً همان برزخ دانته است. آن سه تكّه عبارتاند از: 1. شباهت معبد ماياها و جزيرهي برزخ. 2. عبور توماس از ميان گناهكاران، درست مثل دانته. 3. نام برده شدن از «بهشت زميني» و اينكه ملكه به دنبال آن است. هنگامي كه توماس به بالاي پلّكان ميرسد با مردي با شمشير آتشين روبهرو ميشود كه بنا بر نصّ صريح انجيل عهد عتيق، نگاهبان درخت زندگي است. در انجيل عهد عتيق 3:24 آمده است:«بدين ترتيب او آدم را بيرون كرد و در سمت شرقي باغ عدن فرشتگاني قرار داد تا با شمشير آتشيني كه به هر طرف ميچرخيد، راه درخت حيات را محافظت كنند.» اين عبارات در ابتداي فيلم هم نوشته ميشوند و گره آن در اين صحنه باز ميشود. از ديگر وابستگيهاي سرچشمه به كمدي الهي ميتوان به ظاهر شدنهاي ايزي در گوي اشاره كرد. در كمدي الهي، كتاب سوم، بهشت، هر چه دانته و «بئاتريچه»، معشوق دانته و يكي از مقدّسترين اشخاص كمدي الهي، بالاتر ميروند، بئاتريچه زيباتر ميشود. اين مورد دربارهي ايزي هم صدق ميكند. او اوايل با لباسهاي معمولي ظاهر ميشود، امّا هنگامي كه گوي به شيبالبا نزديك شده است، ايزي در لباس يك ملكه ديده ميشود. ديگر شباهت ايزي با بئاتريچه مرگ زودهنگام آنهاست. دانته در جواني عاشق بئاتريچه بود، امّا او در جواني از دنيا رفت. اين سرنوشت تا حدّ زيادي شبيه به آن چيزي است كه ايزي هم آن را تجربه ميكند. ديگر شباهت فيلم و كتاب را ميتوان در آخرين سكانسهاي آن جست. در كتاب كمدي الهي، هنگام سفر بهشت، بارها به دانته يادآوري ميكنند كه اگر ميخواست صحنههاي بهشت را با چشم واقعي خود ببيند، تاب نميآورد و نابود ميشد، براي همين همه چيز براي او تعديل شده است. در فيلم هم گوي هر چه بالاتر ميرود و به مركز هستهي زندگي نزديكتر ميشود، ميزان نور ثابت است، تا اينكه گوي به مركز ستاره ميرسد. اينجاست كه از دو نظر يادآور كتاب است. ابتدا اينكه شمايل مركز ستاره، تقريباً به طور تمام و كمال شبيه بالاترين درجهي بهشت دانته است و ديگر مورد آن است كه تامي توانايي تاب آوردن آن نور را ندارد و هنگام انفجار ستاره، نابود ميشود. در جايي از فيلم ايزي به موزهاي ميرود و تام به دنبال او وارد موزه ميشود. هنگامي كه آنها در حال مشاهدهي يك كتاب قديمي مايا هستند، در پس زمينهي آنها عبارت «Divine Word» به چشم ميخورد. در بخش ديگري كه تام در حال خروج از بيمارستان است، بر روي ديوارها پوسترهايي با همان عبارت به چشم ميخورند. و اين براي چندمين بار كمدي الهي را به خاطر ميآورد. از ديگر شباهتهاي فيلم و كتاب يك مورد ديگر را ميتوان نام برد و آن مربوط به داستان توماس و ملكه است. امپراطوري ملكه را يك كشيش تهديد ميكند و دانته در كمدي الهي، بهخصوص در بخش دوزخ، بارها و بارها به كشيشان فاسد و ناروا اشاره ميكند و از ضربات آنها به مسيحيت مينالد. اين نوع ناليدن از حملات اهالي كليسا به جان مسيحيت وقتي معناي بيشتر مييابد كه بدانيم اسپانيا قدرتمندترين كشور كاتوليك بود و جنگهاي خونيني در اسپانيا بر سر مذهب كاتوليكي، اصليترين مذهب مسيحيت، در گرفته است. يكي ديگر از موارد اتّفاق قول كتاب و فيلم را ميشود در شمايل شخصيت تام ديد. در كتاب كمدي الهي، ميزان جسماني بودن شخصيتها و افراد، صورت بهخصوصي دارد. به اين نحو كه در دوزخ، اشخاص جسميت كامل دارند، به طوري كه دانته در سرود سي و دوم دوزخ، موهاي يك نفر را ميكند. اين حضور جسماني در برزخ به شمايل كامل تقليل مييابد. يعني تصوير اشخاص كاملاً حقيقي است، امّا هنگامي كه دانته در يكي از سرودها ميخواهد يكي از ساكنين برزخ را در آغوش بكشد، از بدن او عبور ميكند. اين شكل جسماني، در بهشت باز هم كاهش مييابد و بهشتيان به صورت اشباحي محو حضور دارند. حال اين حالت، دربارهي تام تا حدودي اجرا ميشود. توماس ريش و سبيل انبوه و موي بلند دارد، دكتر تام، ريش و سبيل ندارد و موهايش كوتاهتر است و در پايان، تامي حتّي مو هم به سر ندارد.

ديگر مسئلهي مهم فيلم «تثليث» است. تثليث در آيين مسيح عبارت است از تعاريفي كه مسيح، خدا و روحالقدس را يكي ميدانند و سعي به اثبات آن دارند. در طول فيلم چند بار به اين نوع تثليث اشاره ميشود. نخست آنكه شخصيت تام و ايزي سهگانه هستند. توماس اسپانيايي، دكتر تام كرو و تامي ساكن گوي سه شخصيت تام هستند و ملكه ايزابل، همسر دكتر و ايزي داخل گوي هم سه كاراكتر ايزي. هر يك از اين شخصيتها در عين حالي كه استقلال خود را حفظ ميكنند، اثري مستقيم از ديگر شخصيتها ميپذيرند و اثري مستقيم بر آنها ميگزارند. براي مثال توماس سلحشور، براي رسيدن به درخت زندگي، بايد از سد نگهبان عبور كند. در اينجا، تامي داخل گوي به كمك او ميآيد. امّا در عين حال، آن بخش از داستان ايزي كه مربوط به وجود تامي است، بهوسيلهي دكتر تام كرو نوشته شده است. ديگر مورد تثليث، تعداد معابد هستند. سه معبد مايا وجود دارند و در مركز اين سه معبد، بزرگترين هرم ماياها قرار دارد. اين سهگانه بودن همه چيز ممكن است تا حد بسيار زيادي پيچيده به نظر برسد، امّا از يك منظر ديگر هم ميتوان به آن نگريست. هدف تام كرو زنده نگاه داشتن ايزي است. هدف تامي، نجات دادن درخت داخل گوي است و هدف توماس يافتن درخت زندگي. هدف هر سهي آنها يك چيز است: زندگي. هر سه معبد ماياها براي عبادت و قرباني كردن هستند، امّا معبد و هرم مركزي، محل وجود زندگي است. از اين رو ميتوان نتيجه گرفت كه در اين تثليث، هيچكدام از اضلاع به خودي خود معناي درستي ندارند. در واقع، اصل چيزي ديگر است و اين سه، فقط وسايلي براي اثبات اصل هستند. سه لايهاي كه بايد دانه به دانه كنار بروند تا طالب حقيقت، به هسته برسد.
با روشن شدن مسئلهي تثليث، يك نكتهي مبهم باقي ميماند. درخت زندگي كه در دو اپيزود توماس و دكتر كرو زندگيبخش است، در اپيزود سوم در حال مرگ است. حال چطور است كه درختي كه زندگي ميدهد، خود دچار مرگ شود؟! پاسخ اين سئوال اندكي غامض است چرا كه شرايط و قوانين حاكم بر گوي و ساكنيناش اندكي متفاوتاند. در واقع در اپيزود گوي، ما اِلِمانهايي ميبينيم كه در ديگر اپيزودها شاهد آن نيستيم. درخت واقعاً چيست؟ تامي كيست؟ به نوعي ميتوان پاسخي براي اين پرسشها يافت. ميتوان گفت درخت، درخت «بودي» و تامي در واقع «بودا»ست. حال چرا بودا؟ بر اساس تعاليم بودايي، انسان داخل يك دور باطل تسلسل قرار دارد. به نحوي كه آدمي متولّد ميشود، رنج ميكشد، ميميرد و دوباره متولد ميشود تا رنج بكشد. حال بودا ميگويد كه براي خروج از اين دور تسلسل، يك پروسهي هشت مرحلهاي تزكيهي نفس را بايد طي كرد. در پايان اين هشت مرحله، نيروانا وجود دارد. نيروانا مرحلهاي است كه پردهي رنج و ناداني براي فرد فرو ميافتد و او به همه چيز واقف شده، به زندگي جاويد بيرنج دست پيدا ميكند. با توجّه به كُدهاي ديداري كه به مخاطب داده ميشود، ميتوانيم از اين پاسخ تقريباً مطمئن شويم. ما تامي را حين انجام حركات شرقي ميبينيم. همچنين وي را ميبينيم كه خود را رنج ميدهد و با قلم، روي دستاش خطوط بسياري كشيده است. در پايان فيلم، او را ميبينيم كه مثل بودا نشسته است و به سمت مركز شيبالبا ميرود. اينجاست كه ميتوانيم از بودا بودن تامي مطمئن شويم. نكتهي قابل توجّه ديگر، وجود هشت مرحلهي تزكيهي نفس است. ماجرا هنگامي قابل تأملتر ميشود كه بدانيم بخش بهشت از كتاب كمدي الهي، هشت مرحله داشته و در مرحلهي نهم، فلكالافلاك و خدا وجود دارد.

مورد ديگر خودخواهي است. با توجّه به مواردي كه گفته شد، حالا ميدانيم كه دكتر تام كرو و توماس يك نفر هستند و خودخواهي اثر شگرفي در سرنوشت اين دو دارد. هنگامي كه توماس ميخواهد راهي سفرش شود قسمي ميخورد، سپس ملكه حلقهاي را به او ميدهد و ميگويد:«پس بايد اين حلقه رو با خودت ببري تا هميشه قسمي رو كه خوردي به ياد بياري... وقتي بهشت رو پيدا كردي بايد اين حلقه رو دستت كني و زماني كه برگردي من همسر تو خواهم بود. در كنار هم جاودانه زندگي خواهيم كرد.» دكتر كرو هم حلقهي نامزدي دارد. امّا وقتي دكتر تام كرو، به خاطر خودخواهي خودش، اثرات داروي اكتشافي را ناديده ميگيرد و فقط ميخواهد داروي ضدسرطان را بيابد، حلقهاش را گم ميكند. توماس جنگجو هم درست هنگامي كه به پاي درخت زندگي ميرسد و اثر معجزهآساياش را ميبيند، بر اثر خودخواهي مشغول خوردن شيرهي درخت ميشود. درست در همين حين، حلقه را از دست ميدهد. اين از دست دادن حلقه در طول فيلم اثرات شومي دارد. باعث مرگ ايزي ميشود و توماس را به كشتن ميدهد. امّا عامل گم كردن حلقه، همان خودخواهي توماس و دكتر است. اگر حلقه را نماد عشق بدانيم، ميتوانيم اينطور نتيجه بگيريم كه خودخواهي دشمن عشق است.
پايان فيلم، پايان جالبي است. پاياني كه بيش از هر چيز مبتني بر مخاطب است. در واقع پايان فيلم، امتحاني است كه آرنوفسكي از بيننده ميگيرد تا به او بفهماند كه چه ميزان از فيلم را متوجّه شده است. براي فهميدن پايان بهظاهر گنگ فيلم، بايد به متن آن رجوع كنيم. چون هر اپيزود فيلم پايان مخصوص خود را دارد، يك به يك به آنها ميپردازيم:
1. پايان اپيزود توماس و ملكهي اسپانيا: در جايي از فيلم، ايزي داستان جدّ بزرگ ماياها را براي دكتر كرو تعريف ميكند و ميگويد كه او خودش را قرباني كرده است، از شكماش درخت زندگي روييده، روحش بالا رفته و شيبالبا، دنياي مردگان را تشكيل داده است. در انتهاي فيلم، وقتي كه توماس مقابل جنگجوي مايا ايستاده است، تامي، مرد ساكن گوي، جلوي مايا ظاهر شده و او زانو ميزند و ميگويد:«جدّ بزرگ... ببخشيد كه شما رو نشناختم...» و گلوي خود را بالا ميگيرد. توماس بعد از كشتن او، وقتي به درخت ميرسد و از شيرهاش ميخورد و به آن وضع ميميرد، گويا واقعاً شبيه جدّ بزرگ شده است. چرا كه از بدن جدّ بزرگ هم گياه روييد.
2. پايان اپيزود گوي و درخت: در يكي از سكانسهاي فيلم، هنگامي كه ايزي و تام كنار تلسكوپ نشستهاند و به آسمان نگاه ميكنند، ايزي به ستارهي شيبالبا اشاره كرده و به تام ميگويد:«ماياها بهش ميگن شيبالبا... اونجا دنياي مردههاست... جايي كه مردهها دوباره متولّد ميشن.» پايان اين اپيزود هم تقريباً در اين جملهي ايزي خلاصه ميشود. درخت در حال مرگ است، امّا با رسيدن به ستارهي شيبالبا، جايي كه مردهها دوباره زنده ميشوند، جاني دوباره ميگيرد.
3. پايان اپيزود دكتر تام كرو و ايزي: هنگامي كه ايزي در بيمارستان بستري است، خاطرهاي از يك بومي تعريف ميكند. بنا بر گفتههاي ايزي، آن فرد كه از اعقاب ماياها بوده، اعتقاد داشته است كه هنگام مرگ پدرش، اگر دانهاي بر قبر او بكارند، روح پدرش در درخت جاري خواهد شد و اگر پرندهاي از ميوهي آن درخت بخورد، پدرش با آن پرنده پرواز خواهد كرد. در پايان فيلم، گويي دكتر تام كرو به اين مورد باور پيدا ميكند، چرا كه دانهاي را بر قبر ايزي ميكارد تا او را زنده نگاه دارد.
با وجود تمام موارد گفته شده، باز هم چند نكتهي ظريف دربارهي پايانبندي فيلم وجود دارد. نخستين نكته اينكه تمام پايانها به نحوي بهوسيلهي ايزي پيشبيني ميشوند و اين پيشبينيها جنبهي قداست ايزي را كه از آن تحت عنوان «شباهت با بئاتريچه» نام برديم، تقويت ميكند. دومين مورد اين است كه تمام پايانها بر اعتقادات مايايي منطبقاند.
در پايان چند مورد ناگفته باقي مانده است كه به اجمال آنها را بررسي ميكنيم. كتاب ايزي دوازده فصل دارد و فصل آخر آن نانوشته باقي مانده است. اين دوازده فصل بودن و نانوشته ماندن آن، دو معني را به ذهن متبادر ميكند. نخست آنكه سفيد بودن فصل دوازدهم، اين معنا را ميرساند كه با وجود تمام راهنماييها، اين خود شخص است كه بايد آخرين قدم را در راه سعادت يا شقاوت خود بردارد و خودش فصل آخر را بنگارد. ديگر آنكه تقويمهاي دقيق مايايي در سال 2012 به پايان ميرسند و اين سفيد بودن فصل دوازدهم، به ناشناخته بودن وقايع آخرالزّمان مايايي ميماند. و خود اين ناشناخته بودن آخرالزّمان، شبيه ناشناخته بودن مرگ، بزرگترين مسئلهي فيلم، است. ديگر نكتهي باقي مانده اين است كه در جايي از فيلم، پس از مرگ ايزي، تام به انستيتو باز ميگردد. او ميخواهد همانطور كه به همكار پيرش گفته است راه درمان مرگ را بيابد. داخل انستيتو، ناگهان برق ميرود. همهجا تاريك ميشود و تام بالاي سرش را نگاه ميكند. او نوري زرد رنگ را ميبيند. نوري كه نور شيبالباست. اين صحنه ميتواند اين معني را برساند كه براي رسيدن به همه چيز، علم كافي نيست. دو عامل بر اين نظر مهر تأييد ميزنند. يكي از ديالوگهاي خود فيلم است كه ميگويد:«مرگ راهي به سوي شگفتيه» و ديگري به كتاب كمدي الهي بازميگردد. در كمدي الهي، راهنماي دانته تا پايان برزخ، ويرژيل است. ويرژيل در كمدي الهي نماد دانش بشري است. امّا راهنماي دانته در بهشت، بئاتريچه است. و اين به آن معناست كه علم، نميتواند راهنماي خوبي در وادي باور و ايمان باشد. براي همين است كه درست بعد از قطع شدن برق، تام نور شيبالبا را ميبيند و ما پيش از اين گفتيم كه شيبالبا شبيه به فلكالافلاك بهشت دانته است. نكتهي ناگفتهي ديگر دربارهي ايزي و درخت است. آنچنان كه بر ميآيد، هر دو يك نفر هستند. همينطور ملكه ايزابل نيز مانند آنهاست. تلاش توماس سلحشور، دكتر امروزي و مرد ساكن گوي، زنده نگاه داشتن يك چيز است. چيزي كه يك بار نامش ملكه ايزابل است، بار ديگر ايزي و سومين بار درخت زندگي. اين مورد هم تا حد زيادي يادآور همان مسئلهي تثليث است كه توضيح داده شد.
اگر بخواهم نظر شخصي و تاحدودي احساسيام را دربارهي سرچشمه بگويم، بايد اعلام كنم كه:«آرنوفسكي حرفهاي بسيار خوبي را گفته است، امّا متأسفانه آنها را چندان خوب بيان نكرده. بخش عمدهي ماجرا بر عهدهي گوش مخاطب است كه آنها را بشنود.» در پايان اگر به دنبال يك فيلم شاد و مفرّح هستيد، اصلاً سرچشمه را نبينيد، امّا اگر به دنبال سئوالهايي هستيد كه مدّتي شما را به خود مشغول دارد، ميتوانيد به سراغ سرچشمه برويد و در آن غوطه بخوريد.

ژانر گنگستري كه يكي از زيرشاخههاي تبهكاري باشد، به دو بخش عمدهي جديد و قديم تقسيم ميشود. فيلمهاي گنگستري جديد را بهتر است كه همان تبهكاري بخوانيم، چرا كه چندان از اصول فيلمهاي قديمي اين گونهي سينمايي پيروي نميكنند. دنياي ديروز اين ژانر در تسلّط پادشاهان «صورتزخمي» و «سزار كوچك» بود و در «التهاب سپيد» ميسوخت، امّا هماكنون جز گلوله و خون چيز چنداني از گنگستريسم نمانده است. گنگستريسم قديمي هم مثل وسترن چند سالي است كه وارد ركود بدي شده. ديگر چندان به گنگسترهاي محترم و معتقد به اصول خاصِ دههي سي پرداخته نميشود. مسلسلهاي تامپسون و كلتهاي روولور و 1911 غلاف شدهاند. بارانيهاي مشكي مدّتهاست كه توي كمدهاي آرشيو لباس آويزان شدهاند و مخاطبان و طرفداران اين ژانر مدّتي است كه نميتوانند شاهد به راه افتادن حمّامهاي خون، انتقامهاي احساساتي و خشن و دغدغههاي يكّهسوار اسلحه به دست باشند. هر از گاهي كارگرداني پيدا ميشود كه خاطرات گذشتههاي دور، سالهاي اوج گنگستريسم، سالهاي جولان قاتلان اجارهاي و زورگيران را زنده ميكند. باز هم از خيانت و عشق و گلوله ميگويد. و باز هم عاشقان گنگستريسم را به سالن تاريك ميكشاند. بعد از سال 2000 تلاش چنداني براي ساختن فيلمي كه ياد تبهكاران دههي سي را زنده كند، نشده است، امّا همان اندك تلاشها تا به حال ثمرات خوبي داشتهاند و فيلمهايي كه توليد شده، در خور تحسين بودهاند. يكي از فيلمهايي كه دوران طلايي اين ژانر را يادآور ميشد «Road To Perdition» (جادّهاي به تباهي) به كارگرداني «Sam Mendes»، محصول 2002 است.
مندز تا پيش از جادّهاي به تباهي سه فيلم در كارنامهي كاري خود دارد. دو فيلم تلويزيوني و يك فيلم بلند سينمايي. در واقع اين فيلم، دومين فيلم بلند سينمايي مندز در مقام كارگردان است، امّا آنچه به نظر ميرسد، درخشش مندز در همين دو فيلم است. فيلم پيشين او «American Beauty» (زيباي آمريكايي) فيلمي بود از همه نظر موفّق. هم منتقدان به آن روي خوش نشان دادند و هم مردم آن را پسند كردند. دومين فيلم مندز كه به فاصلهي سه سال از زيباي آمريكايي ساخته شده، همين جادّهاي به تباهي است كه البتّه همچون زيباي آمريكايي از هر دو سو مورد استقبال واقع شد. مندز، جادّهاي به تباهي را بر اساس گرافيكنوولي از «Max Allan Collins» و «Richard Piers Rayner» ساخته است. جادّهاي به تباهي داستان مردي به نام «Michael Sullivan» را روايت ميكند. سوليوان، رئيسي به نام «John Rooney» دارد كه سركردهي يك خانوادهي مافيايي است. پسر روني، «Connor»، به سوليوان حسادت ميكند و بر سر اين حسادت، يكي از پسرها و همسر سوليوان را به قتل ميرساند. سوليوان به همراه ديگر پسرش متواري ميشوند و در صدد گرفتن انتقام بر ميآيند. از سوي ديگر، كانر پدرش را به قتل سوليوان ترغيب ميكند. حالا دوستهاي ديروز، روي و سوليوان، رو در روي هم قرار گرفتهاند.
جادّهاي به تباهي واقعاً يك فيلم گنگستري است. اين را ميتوان از همان تيتراژ ابتدايي دريافت، وقتي كه اسامي بازيگران اصلي، با رنگ سفيد در زمينهي سياه به صورت كاملاً ساده ظاهر ميشوند و اندكي بعد موسيقي ايرلنديمانند فيلم آغاز ميشود. اين نوع موسيقي كه تم ايرلندي مستحكمي دارد، به همراه آن نوع ساده از تيتراژ، نويد رويارويي با مافياي خشك ايرلنديتبار را ميدهد. اندكي بعد، سوليوان پسر را ميبينيم كه با دوچرخهي خودش در يك صبح زمستاني، از پشت تپّهاي ظاهر ميشود و پايين ميآيد. اين نوع وارد شدن، باز هم مهاجرت عمدهي ايرلنديها را يادآور ميشود و همهي اين عوامل، در كنار يكديگر، به مخاطب پيشزمينهاي ذهني ميدهد كه براي باقي فيلم آماده باشد. امّا جادّهاي به تباهي، پيش و بيش از آنكه دربارهي مهاجرت ايرلنديها و مافياي خشك و خشنشان باشد، دربارهي چيزي بسيار لطيفتر است. دغدغهي اصلي فيلم روابط پدر و پسر است. دو جبههي داستان چهار عضو بيشتر ندارد. روني پدر و پسر در يك سمت و سوليوانها در سوي ديگر. سخن فيلم دربارهي فاصلهي اين پدران و پسران است. اين چهار شخصيّت، بزرگترين تأثيرها را بر روند وقايع ميگزارند و از اين نظر، جادّهاي به تباهي يك فيلم شخصيّت محور محسوب ميشود. از اينرو بهتر است كه با شخصيّتهاي فيلم بيشتر آشنا شويم.
مايكل سوليوان مردي است با دو چهره. هم قاتلي خونسرد و آرام است و هم پدري دلسوز و مهربان و البتّه نگران فرزندانش. او كسي است كه بنا به دستور روني پدر هر كاري ميكند. امّا در مقابل، يك مسيحي معتقد و پايبند به اصول است. در ميان وسايلي كه در يكي از پلانهاي فيلم از جيبهايش در ميآورد، يك تسبيح و بلافاصله بعد از آن، يك كلت كمري 1911 قرار دارند. در بسياري ديگر از صحنههاي فيلم دعا ميكند، به كليسا ميرود و حتّي در جايي كه ميخواهد با روني مذاكره كند، به كليسا ميرود. سوليوان پدر شخص بيهدفي است كه با كشته شدن همسر و فرزندش، هدف زندگي خود را مييابد: نجات تنها پسرش. تا پيش از مرگ عزيزانش، مرتكب هر جنايتي ميشود، تنها به دليل آنكه روني گفته است، امّا پس از آن، باز هم جنايت ميكند، ميكشد و ميدزد امّا با هدف و طبق اصول، نقشه و عقايد جديدي كه پيدا كرده است. بزرگترين دغدغهي سوليوان پدر، نجايت دادن پسرش است. در بخشي از فيلم، با جان روني در زيرزمين كليسا صحبت ميكند. طي اين مكالمه روني به او ميگويد:«تنها يه تضمين توي اين كار هست... اينكه هيچكدوممون بهشت رو نميبينيم...» و سوليوان برآشفته پاسخاش را ميدهد:«مايكل ممكنه ببينه!» اين پايبندي به اصول و هدف، به نوعي باعث رستگاري خود سوليوان پدر هم ميشود. در اواخر فيلم، مايكل سوليوان را ميبينيم كه با شمايل يك قدّيس، مسلسل تامپسوناش را به دست گرفته است و دم از آخرين نبرد ميزند. به پسرش، مايكل سوليوان جونيور، ميگويد:«اين آخرين كاره...» و راهي ميشود تا اهدافاش را عملي سازد. تا روني پدر و پسر را بكشد و زمينهي رستگاري پسرش را فراهم كند.

جان روني پيرمرد كه رئيس يك خانوادهي مافيايي است، ديگر شخصيّت اثرگزار فيلم است. او بيش از آنكه از پسر خودش، كانر، خوشاش بيايد، با مايكل سوليوان گرم ميگيرد. مسئوليتهاي مهم را به سوليوان وا ميگزارد و اعتمادي بيش از كانر به او دارد. در جايي از فيلم، روني ميگويد:«پسرا روي زمين هستن تا پدراشون رو به دردسر بندازن» و اين حرف او، هم دربارهي سوليوان و هم در مورد خودش درست از آب در ميآيد. پسر سوليوان شاهد قضايايي ميشود و بهانه به دست كانر ميدهد، كانر هم با اعمال ناشايست خود، پدر را به دردسر مياندازد. در بخش ديگري از فيلم، جان پس از تنبيه كانر و دعوا با او ميگويد:«از وقتي به دنيا اومدي من نفرين شدم...» در واقع جان با بيشتر بها دادن به سوليوان، حسد كانر را بر ميانگيزد و البتّه كانر هم اصلاً و ابداً بيگناه نيست. در يكي از سكانسهاي ابتدايي فيلم، يكي از آدمهاي روني ميگويد:«تو بر اين شهر حكومت ميكني... همونطور كه خدا بر زمين حكومت ميكنه...» در طول فيلم، اين گفته كاملاً ثابت ميشود امّا يك نكتهي آن لاينحل باقي ميماند و آن «حكومت مثل خدا»ست. در واقع، آنچنان كه از كردار سوليوان و اعتقاداتاش بر ميآيد، حكومت روني، كاملاً شيطاني است. چرا كه سوليوان ميخواهد با نابود كردن آن، زمينهي پاك بودن پسرش را فراهم آورد. جان روني بر خلاف تنها پسرش ميانهرو و سنجيدهكار است. در جايي از فيلم كانر به پدر ميگويد:«بعداً باهاش حرف ميزنم» پدرش پاسخ ميدهد:«مايك هم باهات مياد...» كانر مينالد:«نه پدر...» و باز جان قاطعانهتر ميگويد:«مايك هم باهات مياد... فقط حرف بزن... نه چيزي بيشتر» در بخش ديگري از فيلم، باز هم بر اين رفتار ملايم جان تأكيد ميشود. او به سوليوان ميگويد:«من سعي كردم از خونريزي زياد جلوگيري كنم» از ديگر سو، جان روني يك نماد است. نماد آمريكا. او است كه به سوليوان خانه داده است، امّا در عوض از او كارهاي پست و خلاف طلب ميكند. اين پسر جان روني است كه همهچيز را خراب ميكند و باز هم اين جان روني است كه ثروتمند، قدرتمند و البتّه پير است. روني هم مانند سوليوان، با اينكه ميداند فرزند ناخلفي دارد، از او طرفداري ميكند و به سوليوان ميگويد:«ميخواي كليد اتاقش رو بهت بدم تا بري و بكشيش...» او رابطهي بسيار خوبي با سوليوان دارد، رابطهاي بهتر از روابطش با تك پسرش، امّا جانبداري از همين تك فرزند، او را در مقابل سوليوان قرار ميدهد.
كانر روني يك حسود ديوانهي بيرحم و حريص است. او منتظر مرگ پدرش است، از او دزدي ميكند، به سوليوان حسد ميورزد و در صدد كشتن او و خانوادهاش بر ميآيد. در اوايل فيلم، پسر كوچك سوليوان از كانر ميپرسد:«شما چرا هميشه ميخندين؟!» و كانر پاسخ ميدهد:«هميشه همهچيز خيلي ديوونهكنندهاس» كانر راحتطلب است و اوّلين باري كه او را ميبينيم، روي يك مبل لميده است و سيگار دود ميكند. او بر خلاف پدرش كاملاً تندرو است و در بسياري موارد، پدر را به كشتن سوليوان ترغيب ميكند. در جايي از فيلم مردي را ميكشد و در جاي ديگر همسر و فرزند سوليوان را به قتل ميرساند. او ديوانهاي است كه بزرگترين دستآوردش بر هم زدن رابطهي پدرش و سوليوان است. كانر عملاً هيچچيز و هيچكس نيست و به پشتوانهي پدرش ميغرّد، امّا وقتي پدرش نباشد، از كانر چه ساخته خواهد بود؟!
مايكل سوليوان جونيور، پسر سوليوان است. اميد پدر و اميد آينده. او يك نماد تمام عيار است. در ابتداي فيلم او را ميبينيم كه پشت به خاك سياهي كه بر آن ايستاده دارد و رو به درياي سپيد. او ميگويد كه 6 هفته از زمستان سال 1931 را در جادّه گذرانده است. سال 1931 و به كل دههي سي براي آمريكا برههاي بسيار تعيين كننده بوده است. ركود بزرگ از يك سو و جريانهاي تبهكاري از سوي ديگر، كشور را به قهقرا ميكشاندند، امّا با پايان يافتن هر دو، آن زمستان تمثيلي مايكل سوليوان جونيور نيز پايان مييابد. كسي كه پشت به تاريخي پر از پستي و دناعت دارد و رو به سوي آيندهاي روشن. او كسي است كه ممكن است بهشت را ببيند. كسي كه پدرش ابداً نميخواهد دست به اسلحه ببرد. و كسي كه تمام خانوادهاش را از دست داده است.
در كنار اين چهار شخصيّت اصلي، يك كاراكتر اثرگزار ديگر نيز حضور دارد. او قاتلي است كه روني براي سربهنيست كردن سوليوان اجير كرده است. نام او «Harlen Maguire» و يك عكّاس و خبرنگار روزنامه است. عكّاسي كه از اجساد عكس بر ميدارد و وقتي يكي از آنها را هنوز زنده ميبيند، شخصاً او را ميكشد تا عكساش را هر چه بهتر بردارد. مگواير يك جاني پست است. مثل تمام قاتلان اجارهاي پست ديگر. در جايي از فيلم، سوليوان جونيور در بين مردم روزنامهبهدست شيكاگو مينشيند و اندكي بعد، ما ميفهميم كه هارلن مگواير خبرنگار روزنامههاي شيكاگو است. اين رابطهي مگواير با روزنامهها و البتّه كثرت آن روزنامهها، همگي ميگويند كه شيكاگو پر از جاني است. به واقع در 1931 اينگونه بوده است. شيكاگو بهشت جنايتكاران بوده است و كاپون و ديلينجر بزرگان آنها.
يك رنگ در فيلم به عنوان نماد در آمده است و آن رنگ، رنگ سبز است. هر كجا كه رنگ سبز مشاهده ميشود ميتواند از حادثه يا قتلي سخن بگويد رخ داده يا در شرف وقوع است. هنگامي كه سوليوان به يك كلوپ شبانه ميرود و نادانسته به سمت قتلگاه روان ميشود، ما ديوارهاي كلوپ را ميبينيم كه به رنگ سبز هستند. هنگامي كه كانر پس از كشتن همسر و فرزند سوليوان از منزل او بيرون ميآيد، ديوارهاي سبز خانه را شاهد هستيم. و در پايان، سوليوان مسلسل خود را از كيف سبز رنگي بيرون ميآورد و به هتلي با كفپوش و كاغذديواري سبز ميرود تا از كانر انتقام بگيرد.

زن پاكترين موجود فيلم است. همسر جان مرده است و به گفتهي خودش:«بعد از مرگ ماري من و پسرم داريم توي اين خونه ميپلكيم...». همسر سوليوان به قتل ميرسد و مقصد سوليوان، كه به نوعي آخرين جايگاه او و همان بهشت زميني است، خانهي خواهر همسرش است. در پايان فيلم، وقتي كه سوليوان جونيور به مزرعه ميآيد يك زن به استقبالاش ميآيد و در كل زن و گناه، در اين فيلم، در يك اقليم نميگنجند. حتّي در سكانس قتلعام داخل خيابان، عمدهي كساني كه از پنجرههاي خانههايشان منظره را مينگرند زنان هستند، و هيچكدامشان در صحنه حضور ندارند. فقط از دور نگاه ميكنند و وارد نميشوند.
نكتهي جالبي كه در مورد شخصيتهاي سوليوان جونيور و كانر موجود است، شباهت هر دو در بعضي زمينههاست. كانر و مايكل سوليوان جونيور هر دو در درس ضعيف هستند. اين را ميشود از روي دستخط كانر و دفتر مايكل فهميد. هر دو بر احساساتشان پيروز و غالباند و هر دو در مواقع خطر، از مركز خطر دور هستند.
جادّهاي به تباهي يكي از بهترين فيلمهاي گنگستري است كه تا به حال ساخته شدهاند. چه در گذشته و چه حال. به هر روي فيلمي است كه از ديدن آن لذّت خواهيد برد. البتّه اميدوارم...

راستش خودمان كه گردانندگان اينجا باشيم، از اين وضع خسته شديم. پس دوباره سينما را باز ميكنيم تا در سئانس هشت شبش رستگار شويم!
ما اميدواريم... شما هم باشيد...

روزي تئودوروس آنجلوپولوس بعد از پايان پروسه ي ساخت يكي از فيلم هايش، با همسرش به مسافرت مي رود. آن ها در ساحل نشسته اند و در حال تماشاي غروب خورشيد بر پهنه ي بي كران دريا هستند كه آنجلوپولوس با لحني حزن انگيز مي گويد:«حيف كه دوربينم اينجا نيست، مي شد از اين يك لانگ شات خوب گرفت!» وقتي زندگي ات با سينما گره بخورد، نمي توان انتظاري جز اين داشت و وقتي گره خورد، هر چه تلاش كني نمي تواني بازش كني. شايد بتواني كلّ نخ را جايي گم و گور كني، ولي بعد از آن هر وقت از جلوي در يك سينما رد شوي، يا از مقابل يك ويدئو كلوپ عبور كني و يا اگر در پياده رو دست فروشي را ببيني كه بساط DVD هايش را پهن كرده، گويي نيرويي خارج از جهان، سرت را به طرف سردر سينما، ويترين ويدئو كلوپ و بسط فروشنده مي چرخاند و آن وقت كه است كه مي تواني اميدوار باشي به پيدا كردن دوباره ي نخ و ايضاً گره اش، به دردسر هايي كه دوباره ممكن است براي سينما بكشي و به دردهايي با طعم نگاتيو. وه كه چه شيرين اند. همه ي اين را گفتم و ماند اين كه چه مي شود كه عشق فيلم مي شوي. يا چه رخ مي دهد كه به قول فينچر، خط مستقيم جناب سينما با خط صاف زندگي ات تصادف مي كند. چرايي خاصي ندارد. مثل اين است كه پرسيد چه مي شود كه عاشق مي شويم ؟! بالا و پايين شدن يك سري احساسات ناشناخته در دروني ترين بخش وجودت همان زنگي است كه به فرياد، دلبستگي ات را به اين پديده اعلام مي كند و هوار مي كشد: من سينماتوگراف را دوست دارم! وقتي كه اينطور شد، وقتي كه اين را شنيدي، مطمئن باش اندك مدّتي بعد اعتراف مي كني كه : به راستي كه اخوان لومير با ما چه كردند در آن تاريك خانه ي سينماتورغرافي!!!
بهتر است مقدمه را همين جا كات دهم و به معرفي «بخش هاي مختلف سينما» كه فهرستش را در سمت چپ مشاهده مي كنيد بپردازم.
سينماي ما دو سالن دارد: سالن پخش فيلم هاي ايراني و سالن پخش فيلم هاي خارجي و همانطور كه از اسمشان بر مي آيد در نخستين سالن، فيلم هاي ايراني روي پرده مي روند و در دومي محصولات فرنگي! تابلوي اعلانات سينما صرفاً جايي است كه درباره ي فعاليت هاي بعدي اين سينما اطلاع رساني صورت مي گيرد. آپارات خانه پاتوق «سينماگران» اين سينماست. جايي كه از دغدغه هاي سينمايي و غير سينمايي شان مي گويند. جايي كه وقتي همه در حال تماشاي فيلم هستند، سينماگران به گپ و گفت مشغولند و از دلمشغولي هايشان مي گويند و مي نويسند. و اكران ويژه كه گاهي در برنامه ي سينمايمان قرار مي گيرد، شامل نظر تمام سينماگران درباره ي يك فيلم به خصوص است. شما در اكران هاي ويژه مي توانيد قلم فرسايي هاي تمام نويسندگان را درباره ي اثري خاص بخوانيد، در حالي كه در اكران هاي معمولي فيلم هاي وطني و خارجي، شما شاهد يك نفر خواهيد بود.
در آستانه ي اردي بهشت، اينجا را با ذكر خير دوستان و همراهان عزيزم و تشكر از آن ها افتتاح مي كنم.
